چندین سال پیش جایی نوشتم میخواهم پی خانهام را به کمک بنایی زبر دست و نیک سیرت بنا کنم.
میخواستم خشت خانهام معرفت، ملاتش انسانیت و گذشت، سقفش به بلندای روحی آزاد و دیوارهایش به شفافیت قلبی مهربان و پر عطوفت باشد.
اما امروز میهمان روزگاری شدم که زمانی پیش ارقام را برایم جابه جا کرد. قلبم را به اشتباه به کسی بخشیدم که قلبی برای بخشیدن نداشت، جسمم را به کسی هدیه کردم که جسمش پاک نبود و روحم را با روح کسی یکی کردم که روح بزرگ و آزادی نداشت.
امروز دیگر قلبی ندارم، که اگر هم داشته باشم، به یغما رفته است. یقیناً اگر جایی نباشد، خانهای هم هیچگاه بنا نخواهد شد، حتی اگه فعلش خواستن باشد.
_______________________________________________________________
پ.ن.1. آرزوها گاهاً چه زود لباس حسرت بر تن میکنند.
پ.ن.2. زندگی مثل حبابی است که اگر مراقب تیرهای غیب نباشیم به یغما خواهیم دادش.
پ.ن.3. شاید اکثر ما آدمها عروسک گردانهای خوبی نباشیم ولی مطمئناً عروسکهای خوبی خواهیم شد.
پ.ن.4. مرا به خاطر میآوری گمان نمیکنم چه زمانی که برایت آشنا بودم و چه اینک که برایت غریبه شدهام مرا به خاطر سپرده باشی و یا حتی به اندازهء سر سوزنی شناخته باشی. (ولی من تورا خوب به خاطر سپردهام و خوب در جایی خاطراتت را حک کردهام).
پ.ن.5. حسرتها زندگی را میسازند آرزوها زیبایش میکنند و زیادهخواهیهای خودخواهانه تلخ و زشت و سیاهش میکنند.
(سهشنبه ساعت 21:45)
[ تگ ها : ]
+ نوشته شده در ساعت ۱٠:٠٠ ب.ظ توسط baran
میدانم، دنیایت سکهایست دو رو
چه کنم
دنیایم، ساده و پرخطاست
رنگ رخسار توسرخی از شرم و حیا ندارد
سرخی روی من از شرم بی حیایست
از کردههای پلیدی و سیاهیست
از تکررهای، خواستههای شهوانیست
لذتش شده به کامروایی دل شما
و خیزش گناهانش برای مانند منهاست
____________________________________________________
پ.ن.1. دستهایم را به میهمانی هیچ دستی دیگر نخواهم برد.
پ.ن.2. تنها خطایم گویی مرا اینچنین نامهربان کرد و شاید امنیت داد.
پ.ن.3. شدهام تشنهای که تشنگی سایرین سیرابم میکند.
[ تگ ها : ]
+ نوشته شده در ساعت ۸:۳۳ ق.ظ توسط baran
زندگی مثل جادهای پر پیچ و خمی هستش که تویه هر پیچش ممکن شخص جدیدی وارد زندگی آدم بشه (مونث و مذکر بودنش اصلا مهم نیست)، ممکن همیشگی و ماندگار باشن یا رهگذری باشن همپا تا پیچ بعدی. هر کدوم از اینها می تونن تاثیرات مثبت و منفی زیادی تویه زندگی ما بزارن می تونن چالشها و سختیهای راه رو واسه ما زیاد و یا کم کنن. و هیچ وقت هیچ کدومشون فراموش نمیشن شاید با گذر زمان و غبار آلود شدن کمرنگ بشن ولی با قرار گرفتن تو شرایط و مکانهای مشابه خاطرات گذشته زنده می شن و می تونن باعث انرژی مضاعف یا افسردگی شدید بشن. نوع آدمها مهم نیست مهم تاثیرات اونهاست خوبیها و بدیها، دروغها و صداقتها، دوست داشتنها و ... و بدترین حالتش اینکه همه اینها رو تویه یه نفر پیدا کنی اون موقع هستش که هیچ وقت زنده شدن خاطراتش به آدم لذت نمیده و باعث تسکین و آرامش نمی شه ....
________________________________________________________________
پ.ن.1. تا زندهام زندگی میکنم ولی به خاطر زندگی زنده نیستم
پ.ن.2. زیر خاک باارزشترین نگین زندگیمو دارم که هیچ وقت روی زمین لنگشو نداشته و ندارم.
پ.ن.3. هرکس من رو بخواد و فکر کن من رو بدست آورده یقین بدونه همون لحظه من رو از دست داده.
[ تگ ها : ]
+ نوشته شده در ساعت ٩:٥٠ ب.ظ توسط baran
دوستیها با یه سلام شروع می شن، چقدر قشنگ و دلنشین ادامه دار و طولانی می شن، از وفا دم می زنیم، از مهربونیها حرف می زنیم، بین تموم جمله ها، جمله دوست دارم رو جا می زنیم، اما یه روز می آید چشمامونو باز می کنیم، اونوقته که ما می بینم، اونی که از وفا دم می زده، از دوست دارمها برات فریاد می زده، تویه دامن کس دیگه پنبه ها شو تن تن می زنه، با بودن یه یار، هنوز داره مخ می زنه، این انصاف، عدالت، دوست داشتن؟؟؟ تو رو خدا شما بگید کجای اینکارا قشنگ و با احساس؟؟؟
دلم می خواست شهری بسازم اون دورا، کنار اون رودخونه ها ، پشت درختای صنوبر، شهری که عشق برکتش باشه دوست داشتن نون سفرش و وفا عطر خونه هاش و صداقت کلام آدماش .....
ولی افسوس که من به تنهایی نمی تونم همچین شهری با این عظمت بنا کنم
[ تگ ها : ]
+ نوشته شده در ساعت ٤:۳٩ ب.ظ توسط baran
یادم یه روزی کسی می گفت عاشق چشمام نگاهم رو دوست داره، هرچند خودم رو درونم رو وجودم رو دوست نداشت، می دونم که دوست نداشت ولی ای کاش حرمت همون چشا رو با برق نگاه رو نگه می داشت، کاش واسه چیزی که دوست داشت ارزش قایل شده بود...
تا الان روح همون چشا خط خطی نبود و یا اینکه قلبش ترک نخورده بود.
بدتر از همه اینکه همون چشا غمی رو غمهای قبلیش نشسته بود.
کاش حرمت چشامو نگه داشته بودی .... کاش .....
(نمی دونم شاید اصلا چشام رو هم مثل خودم دوست نداشت)
[ تگ ها : ]
+ نوشته شده در ساعت ٩:۱٦ ب.ظ توسط baran
دنیایم صاف و پاک و زلال بود، آمدی قدم به دنیای بی ریا و تنهایم گذاری، به دنیایی که همه را چون خود بی آلایش می دیدم و می پنداشتم. غافل از اینکه خارج از دنیای من، دنیا ها پر از دروغ و دورویی و نامردی است.
جملات و کلماتی که روح و قلبم را هر بار بی هیچ عبایی خراش می داد و زخمی می کرد، دنیای خالی و پر احساسم بدل به دنیایی پر و بی احساس شد، ولی خوب می دانم این بار در هر بازی من بازنده نخواهم بود ...
_________________________________________________________________
پ.ن.1. هیچگاه فکر می کنیم برای رسیدن به اهداف خود با دیگران چه می کنیم ؟؟؟
پ.ن.2. فکر می کنید بتوانیم کسی را که آزار می دهیم یا داده ایم برای همیشه در جایی حفظش کنیم و فراموش نکنیم ؟؟؟
پ.ن.3. از پریشب تا دیشب حالم خیلی بد بود اصلا فکر نمی کردم یه روزی اینقدر از لحاظ جسمی ضعیف بشم پس هر چیز و اتفاقی برای هرکس امکان داره هر چقدر هم که قوی باشه.
(دنیا خیلی کوچیک دقیقا به کوچیکی کتاب فارسی و ریاضی کلاس اول که با تمام کوچیکش یه دنیای ناشناخته هستش) پس بد نیست یه چیزها و یه کسانی رو به خاطر بسپاریم تا تو گردش ایام و مکررات بدونیم چرا اینطوری شد.
راستی یه کمک نویسنده شدم واسه یه وبلاگ اگه دوست داشتید به اونجا هم سر بزنید.
http://donyadonyaenamardiye.blogfa.com
[ تگ ها : ]
+ نوشته شده در ساعت ٩:٢۳ ق.ظ توسط baran
امروز می نویسم ولی در واقع این نوشته برای فرداست
تاریخی که با آمدن و رفتنش، خیلی وقتا، تویه تکرار سالها چیزهایی رو یاد آوری می کنه که شاید نشانگر اشتباهات غیر قابل جبران باشن و وقتی غرق تویه اتفاقات می شی به جای آرامش شاید آزار دهنده باشه و برخی وقتها مثل یه خط ممتد و سیاه که تو کل صفحه زندگی کشیده بشه …
_____________________________________________________________
پ.ن.1. هیچ وقت نفهمیدم چرا آدما یه کارهایی می کنن که اصلا ارزشمند نیست و هیچ دلیل منطقی و قانع کنندهای
نداره.
پ.ن.2. دنیای آدما با هم متفاوت نیست در اصل تفکرات و اهداف و ارزش دادنهای آدمها با هم متفاوت هستش.
(چهارشنبه 14/05/88 ساعت 13:25)
[ تگ ها : ]
+ نوشته شده در ساعت ۱:٢۸ ب.ظ توسط baran
